زين الدين محمود واصفى

23

بدايع الوقايع ( فارسى )

به رقص گرم چو گرديد سرو مهوش من * ز باد دامن او درگرفت آتش من چون آن جوان از رقص فارغ گرديد آن غزل به عرض اهل مجلس رسيد و به نثار تحسين و تحف آفرين مزين گرديد . يكى از دوستان كه همواره در صدد اشتهار حيثيات اين حقير و در مقام اظهار قابليت اين فقير بود ، گفت كه : فلانى علم موسيقى را [ بغايت ] خوب مىداند و غزل را در نهايت مرغوبى مىخواند . حضار مجلس كه اين شنيدند مبالغه از حد درگذرانيدند و نائى را فرمودند كه نى را ساز كرد . چون جوان نائى فصلى نواخت به اين كمينه پرداخت و گفت : چرا نمىخوانيد و فقيران را مستفيد نمىگردانيد . گفتم : اى سرو سرافراز و اى يار دلنواز هرچند بر صحيفهء خاطر ملاحظه مىنمايم و چشم بر جريدهء باطن مىگشايم نقش يك بيت بلكه يك حرف مرقوم نمىيابم . تبسم نمود و گفت : شما را كه قوت و قدرت در آن مرتبه باشد كه غزلى بدان غرائى و شعرى بدان رعنائى در بديهه توانيد « 1 » گفت ، چه احتياج به شعر ديگرى داريد . چون اين قول به گوش من رسيد در مبداء فياض بر روى من گشاد و اين سوانح غيبى روى داد . گفتم كه نى بردار ؛ و آغاز كردم كه ، [ بيت ] : عشاق را ز ساز تو حال دگر شود * چون نى برى به سوى دهان نيشكر شود جانا من آن نيم كه بنالم ز دست تو * سوراخها چو نى اگرم در جگر شود خواهم كه بعد مرگ دمد نى ز تربتم * باشد كه هم‌نفس به تو اى سيمبر شود

--> ( 1 ) - A : توانند .